یه روز خوب. من و دانشگاه و سوتی‌های اداری

نمیدونم چرا تمام اتفاقات جذاب باید برای من بیفته. فکر می‌کردم رویداد‌های جذاب دوران دانشجویی تنها مربوط به روزهای خوب کارشناسی می‌شدند ولی ظاهرا اقبال خوب اینجا هم منو رها نمیکنه. توگویی  بدشانسی-مگنت برقی به خودم بستم.

جا داره که بگم داستان کاملا واقعی با شخصیت های واقعی است و هرگونه شباهت اسمی نیز تصادفی نمی‌باشد…

خیلی شاد و با انگیزه کارت ورود به جلسه که چه عرض کنم، برگه A4 ورود به جلسه رو پرینت گرفتم و امتحانات رو بررسی کردم که در تقویمم ثبت کنم که خدای نکرده به حق پنج تن یادم نره. بالاخره دوره کارشناسی ارشده و بی‌خیال بودن زشته بالاخره مردم چی میگن.

نگاهی سرسری کافی بود تا با اسم غریبی مواجه بشم. اقتصاد کلان با استاد رجایی لیتکوهی. درسته که در طول ترم شاید بیشتر از سه چهار جلسه کلاس نرفته باشم و همون سه چهار جلسه هم آثار گرانقدری در سبک نقاشی دوران رنساس، اکسپرسیونیسم و سوررئالیسم خلق کرده باشم، ولی همونها رو با تقریب بالایی کاملا هشیار  به کلاس رفتم (اقلا اینطور فکر میکنم!). گرچه اسم استاد رو به خاطر نمی‌اوردم ولی یک حسی از اعماق وجودم میگفت رجایی و این‌ها نداشتیم. اگر داشتیم قطعا لیتکوهی نبود. چون اگر بود که اصلا اون سه چهار جلسه رو هم کلاس نمی‌رفتم و از راه‌کار های سنتی نمره می‌گرفتم.

تنها کاری که در عصر چهارشنبه از انسان بر میاد رو انجام دادم و از یکی از هم‌کلاسی ها تلفنی پرسیدم که “مهندس جان پوذش مرا به علت مزاحمت احتمالی پذیرا باشید جسارتا روم به دیوار اسم استاد اقتصاد چی بود؟” (یاد دوران کارشناسی که سوال فوق را به صورت “خفه شو دیوث استاد کی بود” و اندکی ناسزای کش‌دار خلاصه می‌کردیم به‌خیر) و در اینجا پاسخ هم‌کلاسی گرامی آب سردی بود که حس کردم باید به بنیاد ALS و غیره Donate غیر نقدی بفرستم.

شنیدن  جمله “استاد تقی‌نژاد رو میگی؟”  کافی بود تا بگم مرسی بای فُر اِور. حافظه رابطه ای قدرتمندم تازه به کار افتاد که درسته! نام فامیلی استاد از یکی از امامان معصوم مشتق می‌شد نه یکی از شهدای دفاع مقدس! شصتم خبر دار شد که به چیز رفتم. ببخشید یعنی یه جایی اشتباه شده.

بله! همونطور که قابل حدس زدن بود و معمولا بدترین حالت برای من کنار گذاشته شده، تمام طول ترم (حالا همون سه چهار جلسه، استاد گیر نداد شما هم گیر ندید!) رو اشتباه سر کلاس یک استاد دیگه رفتم و دکتر رجایی گرامی احتمالا کل ترم رو غیبت ثبت کرده. در همین حال به یاد اوردم که استاد اشتباهیه همش میگفت اسمت تو لیست نیست مطمعنی همین کلاسی؟ و من هم با خیال راحت میگفتم بله استاد دانشجوی ارشدم (نمیدونم چه ربطی داشت ولی خب وسطِ دانشجوهایِ ترم پایینیِ کارشناسیِ درسِ جبرانی، خیلی کلاس داشت!)

به هر حال تنها کاری که می‌شد کرد صبر بود. چرا که  امتحان شنبه بود و از عصر چهارشنبه تا شنبه‌ی آینده هیچ غلطی نمی‌شود انجام داد. آخه دانشگاه ما مثل مدارس ابتدایی و مهدکودک‌های سراسر کشور پنج شنبه ها تعطیل بود و در طول ترم فقط کلاس ما برگذار می‌شد. حتی در مواردی آبدارچی گرامی به ما می‌سپرد که موقع رفتن سماور روخاموش کنین، در رو هم ببندین مراقب سگ‌ها هم باشین.

تصمیم گرفتم روز شنبه صبح اول وقت (نخدین جدی گفتم) برم دانشگاه و از ریش و سبیلی که در زمان این رویداد به دست اورده بودم استفاده کرده و خیلی شاکی مشکل رو حل کنم. چون قطعا کوتاهی از من نبود. من یک پرینت از بعد از اتمام حذف و اضافه داشتم که استاد اشتباهیه درست بود! البته نمی‌دونستم مشکل چطوری باید حل بشه؟ انتظار من این بود که استاد اشتباهیه به استاد درسته بگه که آره این دانشجوی کوشا نه تنها همش حاظر بود بلکه فعالیت کلاسی زیادی هم داشت و استاد جدیده هم بگه که آفرین به خاطر مشکلت مهم نیست که بلد نبودی. من هم محض احتیاط امتحانه رو کلا نخوندم که اگه یک درصد قرار شد کشکی پاس شم زحمتم به هدر نره.

صبح اول وقت روز امتحان که از خواب بیدار شدم و ساعت رو نگاه کردم دیدم ظهره. گفتم خاک به سرم الان آموزش تعطیل میشه. این که چطوری رسیدم به دانشگاه از حوصله بحث خارجه. وقتی رسیدم و برای مسئول آموزش شرح ماجرا رو تعریف کردم، قیافه اون عزیز مثل وقتی شد که آدم یادش میاد قبلا یه گندی زده صداش رو در نیورده. گفت عه چرا حذف کردی یه کلاس دیگه برداشتی! اخم من کافی بود که به کارش ادامه بده و اون عزیز هم نه گذاشت نه برداشت یک ساعت مونده به امتحان درس من رو حذف نُموده و اونیکی کلاس رو اخذ!!!

کارت ورود به جلسه جدید رو برام پرینت گرفت و گفت بیا درست شد! اونجا بود که لبخند من محو شد. گفتم چی شد؟ گفت درست شد برو شماره صندلی جدیدت بشین. نگاه انداختم به دوتا برگه و دیدم که شماره صندلی ها عوض نشده! معلومه که عوض نشده! آخه یک ساعت مونده به امتحان که نمیشه همه چند هزار نفر بعد من شماره صندلیشون رو یه رقم شیفت بدن! گفت عیب نداره تو رو همین صندلی بشین من هستم خودم توضیح میدم برگه درست بدن بهت.

من هم رفتم که حالا که قرار شد با همون استاد که کلاسش رو رفتم امتحان بدم و جای هیچ کشکی پاس شدنی باقی نمونده، چهار خط بخونم. از یکی از هم‌کلاسی‌ها جزوه رو گرفتم (تازه جزوه گرفتم ((:  ) و شروع کردم به خوندن که دیری نپایید امتحان شروع شد.

خلاصه من رفتم جایی که باید مینشستم که دیدم بعله! چه عجب بعد این همه سریال بدشانسی این یه مورد خوب در اومد. مراقب اون سالن از کارمندهای بخش IT دانشگاه هست که از دوره کارشناسی سال‌هاست من رو میشناسه. ماجرا رو براش شرح دادم و گفت بشین اصلا غمت نباشه همه چی با من. من هم خیالم جمع شده بود و نشستم با خیال راحت که دیدم یهو آرایش مراقب ها رو عوض کردن و یکی از بدترین گزینه های ممکن، یکی از برادرهای حراست شد مراقب ما و من تا اومدم پاشم و توضیح بدم چی شده فرمودند بشین آقا! گفتم آخه… فرمودند “گفتم ساکت سر جلسه امتحانه. عه!” و حتی مجال حرف زدن هم نمیداد.

اگه گفتید اون کارشناس آموزش که گفت برو من خودم میام توضیح میدم کجا بود اون لحظه؟ بله درست حدث زدید پیچ! صبر کردم آب ها از آسیاب بیفته که دیدم برگه سوال پخش شد و برگه اشتباهی رو به من تعارف(!) میکنن. خیلی مودب و خلاصه توضیح دادم چی شده و آقای مراقب بد اخلاق با چشمانی گرد به من نگریست و ادامه برگه ها رو پخش کرد. من گفتم حتما فهمیده خب!

خیلی متمدنانه نشستم تا برای من برگه درست رو پیدا کنن و بیارن. ولی دیدم مراقب عزیز مثل دسته بیل کاشته شده در باغچه، سیخ ایستاده و جُم نمیخوره. گفتم آقا برگه من چی شد؟ گفت مشکل خودته! نگاهی غضبناک و آشفته رفتم به ایشون ولی بزرگوار به دنبلانشم حساب نکرد. برخواستم و رفتم به یکی رو پیدا کنم برام برگه درست رو بیاره که به یکی که قیافه اش شبیه مسئولین برگذاری امتحان مینُمود سپردم که برگه مناسب برایم پیدا کنه. گفت چطور چرا که غضبناک گفتم اشتباه شده. بدون هیچ توضیح اضافه ای. ترکیب خشم نگاهم و ریش عظیم مراقب پسندی که به مناسبت ایام امتحان داشتم دست به دست هم دادن و سریعا اثر کرد. فرد مذکور سریعا رفت به دنبال برگه و آنجا بود که فهمیدم متمدنانه رفتار کردن در این بی صاحاب هیچ اثر مثبتی ندارد.

برگه را گرفتم و با وقار شروع کردم به نوشتن. تنها مشکلی که باقی مونده بود این بود که هیچ کدام از اطرافیان سوال مشابه من نداشتند و امکان تقلب به صفر میل کرده بود. کاری جز قصه‌شعر نویسی در پاسخ به سوالات اقتصاد کلان از دستم بر نیومد.

به طور مثال سیاست دولت در افزایش خرید دولتی چه اثری بر بیکاری طبیعی دارد؟(۳ نمره)

پاسخ: (اصلا ربط دارد؟) خب واضح است اثر بسیار مستقیمی دارد. بیکاری طبیعی که خودتان میدانید نیازی به شرح بنده نیست بی‌کاری ناشی از اخراج کارمند به درد نخور و بلعکس می‌باشد و در اثر افزایش خرید‌های دولت. تقاضا در بازار به طور شگرفی افزایش یافته و در الگوی هیکس بوزون (!) مشاهده می‌فرمایید که برخلاف مکتب دیالکتیکی توصیه موکد به این قضیه شده است. (یک سری کلید واژه هایی که سری اون چهارجلسه کلاس وسط نقاشی کشیدن شنیده بودم رو ترکیب کردم)

و در جایی هم استاد نگاشته بود: ترازنامه یک بانک نمونه را با رسم شکل توضیح دهید!

من هم که  تنها جایی که جمله با رسم شکل توضیح دهید رو طی این چندسال دیده بودم جوک های تکراری وایبری بود، شکلک خنده دونقطه دبل پرانتزی نوشتم و گفتم استاد خیلی خوب بود با اجازه کپی میکنم. حالا نمیدونم منظور از بانک نمونه بانک فرضی است یا واقعا بانکی که از نظر عملکرد بانکی نمونه باشه. اصلا مگه بانک نمونه وجود داره ؟ نمیشه همین بانک ملت رو شرح بدیم؟

به هر حال امتحان رو به سلامت گذروندم و همش به این فکر میکنم که کاش با استاد اشتباهیه امتحان میدادم. احتمالا با چهار نفر فامیل بود و یا حداقل بهانه اشتباه آموزش برام محفوظ می‌موند.

البته تنها نتیجه اخلاقی‌ای که از این واقعه گرفتم این بود که ریش رو بذارم بمونه -,-

2015-1-6

نوشته شده در January 6, 2015