داستان واقعی یکی از سازمان یافته ترین تقلب های کنکور در سراسر دنیا

فکر میکنم لازم باشه قبل از تعریف این داستان، رفع مسئولیت کامل انجام بدم و توضیح بدم که این داستان با اینکه کاملا واقعی هست، برای من اتفاق نیفتاده و من فقط شخصیت ها رو تغییر دادم و ایفای نقش شخصیت اصلی داستان رو شخصا بر عهده می‌گیرم که نوشتنش راحت تر باشه. وگرنه همه میدونن که من با استفاده از استعداد ذاتی خود در امتحان دادن بدون دانش فنی کافی تونستم کنکور سراسری کارشناسی ارشد رو با موفقیت پشت سر بذارم و جزو چندصد نفر برتر کشور بشم. تمامی حقوق و روش‌های استفاده شده در این داستان کپی رایت ۲۰۱۵ برای صاحب اثر محفوظه.

اصلا شما فرض کنین داستان تخیلیه که خدای نکرده به من شک نکنین که تقلب کردم.

کنکور ارشد رشته برق چند سال پیش بود و من هم وقت کافی برای خوندن نداشتم. البته داشتم ولی از شنبه. که متاسفانه شنبه‌ی موعود نیومد و رسید به چند هفته مونده به کنکور و تنها راهی که به ذهن خراب این جانب می‌رسید استفاده از روش‌های میون‌بُر بود. شروع کردم به جستجوی روش‌های مهندسی معکوس و مطالعه مقاله‌های چگونه بدون مطالعه تست بزنیم و این مزخرفات.

لابلای سرچ ها خیلی بی هدف به فیس‌بوک هم سرک می‌کشیدم که پست‌ِ ”حمید” یکی از هم‌کلاسی های قدیمی‌ رو دیدم. یادم افتاد که چه روزهایی با هم داشتیم و این که چطور کسی با استعداد تقریبا برابر با من و سابقه نشستن روی یک نیم‌کت به دکترای برق شریف رسیده و من  هنوز دنبال روش دور زدن کنکور ارشدم. البته اندک پشیمانی‌ای که لحظه ای می‌رفت بر من غلبه کنه با یادآوری شیطنت های دوران کنکور، دانشگاه و … و همچنین احساس گشادی ای که حتی حال نداشتم جستجو برای روش تقلب رو ادامه بدم،‌ از بین رفت و دلیل این تفاوت کاملا به نظرم منطقی اومد.

ناگهان ذهنم تصمیم گرفت با این کلمات { رفیق فاب، برق شریف، دکترا، کنکور برق‌‌ } جمله بسازه و بله. همونطور که می‌تونید تصور کنید نتیجه کاملا واضحه. چرا زودتر به فکرم نرسیده بود؟ باید یه راهی پیدا کنم که بشه از دوستام کمک بگیرم. که چی؟ بشینیم درس بخونیم تو ایام باقی‌مونده؟ (لبخند به سبک تابلوی مونالیزا)

تلفن رو برداشتم و موضوع رو با حمید در میون گذاشتم. ضمن استقبال از موضوع این سوال رو در ذهنم ایجاد کرد که چطوری؟ کلی از فیلم های سرقت از بانک و موزه و این‌ها رو تو ذهنم مرور کردم ولی هیچ‌کدوم از روش ها به ریسکش نمی‌ارزید و در برخی موارد آمادگی جسمانی بسیار بیشتری از حد توان من و حمید و رفقا می‌طلبید.

به هر حال فکرمون رو روی هم ریختیم و ایده خفنی به ذهنمون رسید ولی کار، کار تیمی بود و نیاز به نفرات بیشتری داشتیم. قرار شد از دوست‌های دیگه ام هم کمک بگیریم. به  رضا و پوریا دوتا از دوستای دیگه که تو حسابی ازشون مطمئن بودم که توانایی این کار رو دارند خبر دادیم که برای روز موعود آماده بشن. البته هماهنگی یک مقدار سخت بود چون از این دو نفر یکی صنعتی شیراز درس میخوند و اونیکی اصفهان. ولی انصافا تیم برای قهرمانی بسته شده بود.

قرار بر این شد که (در ازای مبلغی زیر میزی) روز کنکور، همگی با هم بریم سر جلسه امتحان و این سه نفر هر کدوم تست های یک درس رو کامل  بزنن و سریعا بیان بیرون و جواب ها رو به من با SMS بفرستند. به نظر نقشه خوبی میومد چون هر کردوم از اعضای تیم تو یکی از درسها تخصص داشتند. حمید خداوندگار قدرت بود، الکترونیک رو به رضا سپرده بودیم و منطقی جات رو به پوریا. برای هر سه اونها ثبت نام کردیم و همه چیز هماهنگ بود.

روز کنکور فرا رسید. حوزه امتحانی ما هم دانشگاه صنعتی بابل بود که  ساختمون قدیمی اون به زحمت سرپا بود. با مشقت فراوون گوشی ریزه میزه ام رو به دو نیم تقسیم کرده باتری رو تو کفش راست و باقی بدنه رو تو کفش چپم جاسازی کردم. رفتم رو صندلیم نشستم و اطراف رو بررسی کردم و بعد پاشدم رفتم دستشویی مثل فیلما گوشی رو در اوردم و سرهم کردم و روشنش کردم که یکهو استرس بهم تزریق شد.

گوشی آنتن نداشت :O

نامردا jammer گذاشته بودن که جلو سیگنال موبایل رو بگیرن. استرس لحظه به لحظه بیشتر می‌شد و تمام نقشه بی نقصِ ما نقش بر زمین شده بود. خود کنکور به کنار کلی پول خرج بچه ها کرده بودم! هیچ راه دیگه ای به ذهنم نمی‌رسید. تسلیم سرنوشت شدم و رفتم نشستم سرجام. سوالات عمومی رو اوردن تا با روحیه ای افتضاح هر چی از زبان و ریاضی میدونستم رو بزنم. سوالات عمومی رو تموم کردم و منتظر تخصصی‌جات شدم‌.

نا امید،غمگین و مستاصل شده بودم و پیش خودم میگفتم کاشکی همین الان برق می‌رفت . . . برق! چرا زودتر به فکرم نرسیده بود. باید شانسم رو امتحان می‌کردم. دیگه چیزی برای از دست دادن وجود نداشت. همون لحظه پاشدم رفتم دستشویی. ساختمون قدیمی بود و از کلید پریز های زوار در رفته میشد حدث زد که فیوز های بخش های مختلف جدا نباشه. دنبال یه چیز برای اتصال کوتاه گشتم. از خوش شانسی تو جیبم یه سکه پیدا کردم و لامپ دستشویی رو باز کردم. سکه رو توش جاسازی کردم و لامپ رو بستم. با نذر و نیاز و خوندن دو جز‌ء کلام الله و آیت الکرسی و زیارت عاشورا کلید لامپ رو زدم و بومممم. برق کل ساختمون قطع شد! طبیعتا آنتن برگشت و من هم خوشحال با لبخند نیمه چپ لبم با استایل جمشید هاشم پور با Slow motion از اون مدلا که پشتش چندتا ساختمون منفجر میشن و با آرامش قدم زنون نشستم و منتظر سوالای اختصاصی شدم.

در همون حال مسئولین هی می‌رفتن فیوز رو وصل کنن که تا برق وصل میشد اتصالی می‌کرد و دوباره فیوز می‌پرید. به قدری هم سیم‌کشی ساختمون هوشمندانه بود که هرچقدر میگشتن نمیتونستن پیدا کنن اتصالی کجاست.

دیگه کار به جایی رسیده بود که یکی با لحجه مازندرانی داد میزد مراقبین محترم بیاین مخزن، مراقبین محترم سوالا ره پخش هَکِنین (‌سوال ها رو پخش کنین!) صدا به صدا نمی‌رسید.

بعد از کمی صبر و نگاه بی ثمر من به سوالات وقت اون رسیده بود که تیمم سوالا رو حل کرده باشن و برام SMS کنن. دونه دونه اس ام اس ها رسید و من هم مشغول شدم.

خلاصه با تمامی تدابیر امنیتی‌ای که هدفشون جلوگیری از  موفقیت یک کار تمیز و سازمان یافته بود ما نشون دادیم هنوز هم کار تیمی تو ایران جواب میده و اینکه به همین راحتی میشه رتبه ۱ کنکور شد :)

فکر میکنم الان که چند سال از اون موضوع میگذره هنوز دارن تو اون ساختمون دنبال اتصالی می‌گردن! شایدم کوبیدن از اول ساختن دیگه پیگیر اخبارش نشدم.

نوشته شده در January 20, 2015